|
شب بود و ماه بود و سکوت بود و من . . .
شب شد و بجز ماه مونسي نيست تا او را نظاره کنم
لحظات را به تماشايش فوت کردم نا گهان قامت دلربايي ديدم
که به سوي من در پرواز بود قلبم به تند افتاد رنگينه ي رخسارم
متغيير شد
هر قدم که نزديک مي آ مد تپش هاي دلم گوش هايم را امان نمي
داد
در لحظه ي به آغوش کشيدنم و کشيدنش ناگهان همه جا تاريک
شد به دنبال نوري بودم تا عشقم را شعلور کند
ولي دريغ از يک پرتو شعله ور...
به انتظار ساکن شدم لحظاتي بعد فضا روشن شد اما ديگر اثري از
دلربا نبود
اين باره در نبود بودنش ضربات قلبم موهايم را تکان مي داد
در جستجويش دگر باره چشمم به ماه خيره شد اما اين بار نگاهم
متفاوت از نگاه اول بود
چرا که متآمل شدم عجب دلربايي که بي نور ماه زيبايي دل نوازش
بي نواز وکاذب مي شود
و به خود گفتم اين چه عشقي است
که با قطع اشعه اي خاموش مي شود و با پرتو نوري شعله ور
بله من در آن لحظه عشق حقيقي را يافتم
(همانا قلبم آرام شد)
((خوشا آنان که عشق حقيقي دارندو در دامان معشوقشان تک
سوار عاشقند))
دلبرم قطعه ي بالا قطره اي بود از مفصل فلسفه ي عشق حقيقي
چرا که ادراک غني مي تواند محتويات دروني اين نگارش فصيح را
ببلعد. عشقهاي دنيوي بهانه ايست براي رسيدن به عشق حقيقي
من چون تويي دارم که ميدانم راهيست براي رسيدن به حقانيت
جاودانه... تجسم رخدانه ی تو این نگارش را در ذهنم طنین انداز کرد . . .
فکر نگارشهای من
Medium (Media) Blog
مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا!
دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
|